۱- رخشان بنی اعتماد باز هم گل کاشته است .« خون بازی » بسیار صداقت دارد. در آن از ادا و اصولهای روشنفکری خبری نیست. داستانش را خیلی راحت بیان می کند . اتفاقا سیاهنمایی هم ندارد. موضوع اعتیاد را هم سیاسی نمی کند و به نظام ربط نمی دهد و آن را منحصر به طبقه فقیر و بدبخت هم نمی داند. ریشه آن را هم در این داستان به تربیت غلط ٬ فرزند سالاری و مشکلات خانوادگی و رفاه بیش از حد مربوط می کند.
«باران »در این فیلم کولاک کرده است . آنقدر خوب ظاهر شده است که گاهی فکر می کنی بازی نمی کند و تو داری یک فیلم مستند می بینی.
به دوستی که خیلی از این فیلم بدش آمده بود یک ملاک دادم . گفتم : یک ملاک فیلم بد و فیلم خوب این است که وقتی تیتراژ پایانی را می بینی انگیزه اصلاح در تو بیدار شده است یا اینکه به نا امیدی و تنفر از همه چیز می رسی. خون بازی ٬به تماشاچیانش انگیزه اصلاح می دهد و آن ها را به تامل و تفکر وادار می کند٬ بخصوص پدر ها و مادرها را . این چیز کمی نیست.
۲- سعید سهیلی را دوست دارم اما همه فیلمهایش را نه . چیزی که آزارم می دهد این است که در فیلم ساختن ٬ خودش نیست . دائم با سوژه ها و آدمهای مطرح ور می رود و همانها را یک بار دیگر به خوردمان می دهد اما نه به زیبایی و تاثیر گذاری اصلش !
«سنگ ٬ کاغذ٬ قیچی» همان مسعود کیمیایی است با طعم آژانس شیشه ای! درست نیمی از فیلم همان نمادهای فیلمهای مسعود است یعنی تیزی و رفاقت یا بی معرفتی در رفاقت و غیرت ناموسی و ... و نیمی دیگر همان ماجرای آژانس شیشه ای و گروگان و گروگان کشی. جالب اینجاست که خود سعید این ها را تکذیب نمی کند. حتی در این فیلم از همان شخصیتهای آژانس هم استفاده می کند : اصغر و کوهی و ...
نیمه دوم فیلم در آسایشگاه جانبازان می گذرد. از زبان یکی از آنها می شنویم که ما جانبازان شده ایم گوشت قربانی که برای هر چیزی ما را تقسیم می کنند. درست مثل همین فیلم که سهیلی برای پیشبرد قصه عشقی خودش پای جانبازان را هم به وسط کشیده و از آنها استفاده ابزاری کرده است !کاش سهیلی به بیان همان ماجرای عشقی فیلمش بسنده می کرد و پای جانبازان را به میان نمی کشید.
با این حال فیلم جدید سهیلی به نظر می رسد که تماشاچیان زیادی را به سینما بکشد و فروش خوبی بکند.
۳- «مصائب دوشیزه» فیلمی با سوژه ای است که بسیار به دل می نشیند و با ما بسیار مانوس است . عشق بسیاری از ارامنه و مسیحیان کشورمان به اهل بیت «ع» و بخصوص ابا عبد الله الحسین«ع». من در یکی از قسمتهای قبلی همین وبلاگ نمونه ای شخصی(مادام های کوچه ویگن گاراپیدی) را شاهد آورده بودم و یک نمونه دیگر را ان شاء الله گذاشته ام برای دهه آخر صفر.
با این حال فیلم بجز بازی گرم و گیرای بهزاد فراهانی ٬ نقطه قوت تکنیکی خاصی ندارد. بازیهای بی روح و سرد دیگر هنر پیشه های این فیلم به همراه فیلمنامه ای که جای کار بیشتری داشت افسوس یک سوژه خوب از دست رفته را باقی می گذاشت .اما بی انصافی است که بابت همین مقدار قدم برداشتن در راه سینمایی که به معنویات توجه دارد شادمان و قدر شناس نباشیم .
۴-«باز هم سیب داری؟» از آن دست فیلمهای روشنفکرانه ای است که حرفهای اعتراضی خودش را در پشت نقابی از فرم گرایی و روایتی ضد قصه با تمجمج زیاد بیان می کند. فیلمی که قطعا با مخاطب ارتباط برقرار نخواهد کرد و گنجاندن چند صحنه کمیک هم در وسط این ماجرا کمکی به حل مشکل نکرده است .فیلمی که نه قصه داشته باشد و نه موسیقی و نه چهره ای که بخشی را به سینما بکشاند حرفهای اعتراضی فیلمسازش را هم نخواهد توانست به مخاطبان احتمالیش انتقال دهد.




